سيد حسن خواجه نقيب الاشراف بخاري ( نثارى )

42

مذكر احباب ( فارسى )

و جناب شيخ حسين در ايّام شباب نفس نفيس خود را در خلوت قالب مجاهدهء بليغ فرموده و به صيقل ذكر دل آيينهء روح پرفتوح را به طورى مصفّا و مجلّا گردانيده‌اند كه محل مشاهده شاهدان اسرار خفى و انوار غيب الغيبى گشته است . و ايشان را در اطراف و اكناف عالم مريدان وافى الاخلاص كافى الاختصاص بسيارند « « 8 » » و اكثرى ايشان صاحب مقامات بلند و كرامات دلپسنداند و گاهى در غلبهء احوال درر غرر واردات غيبيه را در رشتهء نظم كشيده در بازار جوهريان معانى چون لؤلؤ منثور و منتشر مىگردانيدند و اين مطلع از آن جمله است : نظم مىروم سوى عدم عشق تو همراه من است * زار جان مىدهم و همنَفَسم آه من است و شيخ با وجود كبر سن و ضعف بدن توجّه به طوف حرمين شريفين - زاد هما الله تعالى تشريفا و تعظيما - نموده به آن سعادت عظمى مشرّف گشتند . بيت جمال كعبه چنان مىدواندم بنشاط * كه خارهاى مغيلان حرير را ماند « « 9 » » و چون مراجعت نمودند در خطّهء شام ، صبح « « 10 » » حيات با بركاتش به شام [ مبدّل ] گرديد « « 11 » » نظم صباح عيش اهل دل به شام غم بَدَل زان شد * كه خورشيد از سوى مشرق به مغرب رفت و پنهان شد و مقبرهء پرنورش در شهر مذكور است . منقول است كه خدمت شيخ در قريه‌اى شطرى جوى جارى مىكرده‌اند و سلطنت‌پناهى سنگهاى بزرگ به سهولت مىكنده ، ايشان گفته‌اند كه اين كوهكن ماست . بنابراين حضرت خاقان مذكور " كوهكن " را تخلّص اشعار شيرين خود مىسازد . و اين غزل از مقالات حضرت اعلى است : نظم از كوى تو هر صبح نسيمى به من آيد * شايد « « 12 » » كه از آن نكهتِ آن پيرهن آيد با خاكِ سرِ كوى تو نسبت نتوان كرد * هر نافهء مشكين كه ز دشتِ ختن آيد

--> ( 8 ) . K بسيارست ( 9 ) . K حرير مىآيد ( 10 ) . K صباح ( 11 ) . K شادم ( 12 ) . K شادم